|
جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز
از تشریف آوری شخصیت های نیمه سیاسی و نیمچه ملا های مبارز پیشاپیش معذرت میخواهم
|
این کتاب چاب شود در چند روز به فروش خواهد رسید .
ناشر پرسید : خوب، نام کتاب شما چیست ؟
جلندر خان نویسنده گفت : هزار هنر پولدار شدن
ناشر پرسید : چرا خود تان کتاب را چاب نمیکنید؟
نویسنده با اهی جواب داد . به خاطری که پول ندارم
شیخ الاسلام هرات شنید که جامی به خانه ، بعضی از مقربان حسین مرزا بایقرا رفته و از طعام انها
خورده است . سیف الدین گفت : از وقتیکه جامی از طعام فلان تناول نموده ما دست از طعام او شسته
ایم ! این خبر به جامی رسید گفت: از وقتیکه سیف الدین سیف الاسلام شده است ما هم دست از
اسلام شسته ایم!
در زمان رژیم ظاهر شاه ، روزی ظاهر شاه به دکتر شفق گفت : اگر سرحدات کشور را باز بگذاریم همه
مردم فرار خواهند نمودند بجز من و خودت کسی در کشور نمیماند .
شفق گفت : نخیر صاحب ! بجز خودت کسی دیگر نخواهد ماند .
زینت که مشغول اشپزی بود وارخطا نزد مادرخود امده گفت : مادر جان ! یک موش در دیگ افتاد
مادرش گفت : چه چاره کردی؟
زینت گفت : از موش ترسیدم و نتوانیستم انرا از دیگ بگیرم رفتم پشک همسایه را گرفت در دیگ
انداختم !
انوری پیش حامید رفت و گفت کار زیاد است تنخواه کم است معاش من را زیاد کن ورنه ..)
حامید پرسید : ورنه چه خواهی کرد
انوری : ورنه با همین تنخواه کار خواهم کرد !!
نرس از قلندر خان که بستر بود پرسید !
چرا شما سر خود را پائین انداخته وطرف شکم خود میبینید؟
قلندر خان : بخاطریکه داکتر گفته متوجه معده ات باشی