تبليغاتX
جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز
جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز
از تشریف آوری شخصیت های نیمه سیاسی و نیمچه ملا های مبارز پیشاپیش معذرت میخواهم

رزم رستم و سهراب

کنون رزم virus و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي disk داد بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين disk باشد يکي file ناب که بگرفتم از سايت افراسياب
برو خرمي کن بدين disk هان که هم نان و هم اب باشد در ان
تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبر آرام و طاقت نداشت مر آن disk را در drive اش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي list از root ديسکت گرفت
در آن disk ديدش يکي file بود بزد enter آنجا و اجرا نمود
به ناگه چنان سيستمش کرد hang که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانسش رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وزان disk و برنامه قابلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندرآن disk بود بر آورد آن را و اجرا نمود
به ناگه يکي رمز virus يافت پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش مر از bootsector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه اين سان مکن ز رايانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر disk ز اسفنديار
 

 

مامور دولت

مامور دولت شدم دستم دراز است پیش او
 مشکلات هر لحظه انبوه و فراوان می رسد

با دو صد و ده روپی  پولی که می گیرم کنون

 گرشوم بیمار کی پولم به درمان می رسد

 
درخوراک و خرج منزل هم بسی در مانده ام

با چنین اوضاع کی کارم به سامان می رسد؟ 

یک طرف بقّال گوید چوب خطّت پرشده

موجرم زان سو دگر چون شیر غرّان می رسد


میوه را باید نگاهی کرد واز پیشش گذشت

 حال کی دستم به ران مرغ بریان می رسد؟

بهر دانشگاه کابل پول میخواهد زمن

 بهر کیف و کفش خود مرضیه گریان می رسد

مادر اولادها از بهر خرج و برج خود

 گاه با ناز و ادا گاهی شتابان می رسد


کرولا و تیوتا گر دارند از ما بهتران

 من نمی دانم که کی دستم به پیکان می رسد؟

گر اروپا می رود همسایۀ ما دم به دم

پول من تا رفتن ده افغانان می رسد

 

يک بار يک وردکی طی يك عمليات تروريستي میخواهه کاخ ریاست جمهوری افغانستان را انفجار بته (بدهد)  بالاخره موفق میشه و خوده انتحار میکنه فردای ان روز امار میگیره می بینه که دست کم صد نفر کشته شده - ۹۹ نفر از خنده و یک نفر هم خود وردکی  


مرد: قسم مي‌خوري كه من را  به خاطر پولهايم دوست نداري؟ زن: هزارافغانی بده تا قسم بخورم

قندهاری   بالاي يك ساختمان پنجاه طبقه كار مي‌كرده. ناگهان يكي از پايين صدا ميزنه: اهای جلندر خان  خانهء تان  آتيش گرفته،‌ زن و بچه ات  همه سوختن،‌ مردن! قندهاری با خود  ميگه: ديگه اين زندگي براي من معني نداره. خودش را از  بالا(از سری ساختمان) میندازه پائین. همینطور که پائین می  افتاده،‌ ناگهان با خود میگه : اااه.. مه خو  بچه ندارم! کمی پائین تر میایه   ميگه: اااه.. من خو زن ندارم! نزدیک های زمین که میرسه،‌ميگه: اااه..! من خو جلندر خان نيستم!

وقتی قندهار برویم سری دروازه ان نوشته است خوش امدید و وقتی از قندهار خارج شویم روی دورازه اش کلان نوشته است ، خوشت آمد؟ حالا هم نمی فاموم خوش شما امد یا نی؟

2 نوشته شده در  Mon 17 Apr 2006ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  |