تبليغاتX
جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز
جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز
از تشریف آوری شخصیت های نیمه سیاسی و نیمچه ملا های مبارز پیشاپیش معذرت میخواهم
۲ - وردکی با یک موتر تصادف میکنه پولیس میایه میگه : کدام تان مقصر بودید؟؟؟  وردکی میگه والله نمیدانم من خو خواب بودم از این اقا بپرس !

۳ - میگویند شخصی سوار خرخود شده به طرف وردک میرفت در نزدیکی میدان شهر خرش ذله شد و ضعف کرد. مرد هرچه کوشش کرد که دوباره براهش بیاندازد فایده نکرد خر را یک چند لگد محکم زد خواست برود که از پوسته (پاتک ) مجاهدین که در سر راه واقع بود یک مجاهد اورا به داخل پاتک برد و خوب لتش کرد و گفت که نباید خر را اینطور به لگد بزند. مرد خون آلود به طرف خر آمد و گفت ای پدر نالت (لعنت) اگه میفامیدم که تمام برادرانت در سر راه پاتک دارند از راه دشت ها میبردمت.

۴ -در قندهار امریکایی  ها طالبان اسیر را امتحان میکردند  یک توپ سنگی را برایشان مانده و گفته بود که  توپ را وزن کنید بعدا شوت کنید. هر کدامشان میامدند وزن میکردند و شوت میکردند مگر یک طالب  دیگر دورتر ایستاده بود و شوت نمیکرد. موظف اسیران با خود فکر کرد که این طالب شاید کمی هوشیار است  ازش پرسید تو چرا توپ را شوت نمیکنی. طالب  گفت من اینجا ایستاده ام مخواهم توپ شوت شده را کله کنم.


مردی به خواستگاری رفته بود، وقتيكه دختر او را از اطاق سيل كرد به مادر خود گفت : مادر جان برو تيز جوابش بته
مادرش رفت و به مرد گفت كه دخترش نميخواهد با او عروسی كند
مرد پرسيد : چرا
مادر: دخترم يك خانه شخصی ميخواهد
مرد : خير باشد، برش ٢ تا خانه ميخرم
مادر: دخترم ٢ دانه موتر بنز ميخواهد
مرد: خير باشد، برش ٤ تا ميخرم
مادر ديد كه دگر چاره نيست گفت : دخترم مردی ميخواهد كه ٣ متر ... داشته باشد
مرد : خير باشد ، ١ مترش را قطع ميكنم


روزی دختر هم سايه خانه همسايه خود رفت و گفت که قيچی تان را بدهيد .
هم سايه : ايا شما قيچی نداريد ؟
دخترک: داريم ولی مادر با ان سر قطی روغن را باز نمی کند چرا که خراب ميشود.


وردکی داخل باغ شد خواست چیزی بدزدد. چند چیزی هنوز نبرداشته بود که صاحب باغ اورا دید. دزد متوجه شد که صاحب باغ میخواهد اورا گرفتارکند. رو به فرار نهاد خواست از دیوار باغ بالا بپرد. چون دیوار بسیار بلند بود و شخص وارخطا نتوانست بالا شود. برای فرار چاره سنجید نشد. بالاخره دید در کنج محوطه باغ خری ایستاده است به عجله خود را انجا رسانید و در زیر پای خر خوابید. صاحب باغ به او رسید و گفت بلند شو احمق! 
وردکی گفت : من چوچه خر استم.
صاحب باغ گفت بخی! گپ های لوده لوده نزن این خر نر است نه ماده.
دزد گفت والده ام سالهاست وفات کرده فعلا با قبله گاه(پدر) خود زندگی میکنم


2 نوشته شده در  Mon 17 Apr 2006ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)  |