تبليغاتX
جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز
جوگ فکاهی طنز برای افغان های عزیز
از تشریف آوری شخصیت های نیمه سیاسی و نیمچه ملا های مبارز پیشاپیش معذرت میخواهم

 انورالحق خان کتابی تالیف کرد در همین وقت خانمش طفلی به دنیا اورد دوستانش برای تبریکی طفل  به خانه اش امدند انورالحق خان که فکر میکرد  انها به خاطری  تبریکی کتاب امده اند  با شکسته نفسی گفت : .

من از لطف شما تشکر میکنم  ولی باور کنید در این کار من هیچ دخالت نداشتم  اگر کاری هم صورت گرفته از زحمات  خانمم که همسایه و دوست عزیزم زلمی خلیل جان که همرایش همکاری کرده است میباشد .

   


         
         عينک ذره بينی
قانونی  نزدی يک عينک فروش مراجعه کرد و گفت :وطندار برايم يک عينک ذره

بينی بدهيد که چيزهای خورد را کلان نشان بدهد . عينک فروش برايش يک عينک

داد  قانونی از عينک فروشی  بيرون شده در بازار گشت و گذار ميکرد پس از چند

دقيقه مقابل يک کراچی ايستاد  و گفت برادر اين پوقانه ها چند است؟

صاحب کراچی که احدی نام داشت با عصبانیت گفت : کور استی نميبينی که اينها

پوقانه نيست انگوری حسينی است .
 


                                               

جنرال انفجار خان که رشیدخان  نام داشت از جنرال مجبورخان که به تورن

اسماعیل مشهور بود پرسيد : بگو در جبهه چه وقت بايد پيشروی و چه وقت بايد

عقب نشينی کرد؟ جنرال مجبور خان گفت :

قربان شما وقتی دشمن پيشروی کرد بايد عقب نشينی کرد و زمانيکه از عقب حمله

ميکند بايد پيشروی کرد . 


حامید خان با ظاهر خان صحبت میکردند در عین صحبت حامید خان با چاپلوسی 

به ظاهر خان گفت

 من  ديشب خواب ديدم که سراپای شما  الوده به عسل است و سراپای من الوده به

کثافت است .

ظاهر خان گفت  : تعجبی نبايد داشت زيرا تو گناه کاری و من ثوابکار ..من بهشتی

ام و تو جهنمی .

حامید خان گفت: اجازه ميدهيد بقيه خواب را هم بگويم ؟

ظاهر خان گفت بگو . حامید شاه گفت :انوقت من خواب ميديم که شما سراپای مرا

ميليسيد و من سراپای شمارا .


 بادرنگ  : او بد نمود چرا زن نميگيری ؟

بد نمود : زن پير را دوست ندارم .

بادرنگ : زن جوان بگير .

بد نمود  : زن جوان مره دوست ندارد

 


  

به یادری دوران جوانی

              

  گفتگوی عاشقانه

حامید خان نامزد خودزینت را سوار موتر نموده به پارک میبرد در بین راه زینت

به حامید گفت ایا با یکدست دریوری میتانی(میتوانیحامید با غرور افغانی خود

گفت  بلی .

زینت گفت : عملی کن .

حامید یکدست خودرا از اشترنگ موتر بر داشت و به زینت نشان داد .

زینت با خوشحالی گفت : بسیار خوب . حالا با همان دست بیکار خود بینی ات را

پاک کن . 

 


                            این هم یک شعر

مستــخدم اداره به دنـــبال رشـوه ده

دیـــدم که تیز میــدود و  گوز میزند

گفتم اگر وزیر خبر شد  چه میکنی

گفتا خموش باش که او  نیز میزند



 

2 نوشته شده در  Mon 20 Jun 2005ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط بچه (انگوری جاغوری)